تبليغاتX
عاشقانه ترین MY WISH


عاشقانه ترین MY WISH





درد و دل


آثار بجامانده از يك عاشق


دوستان

عسلک
همکلاسیها
ریحانه
عاشقانه یا پر از نفرت؟
عاشقانه ها(ماندانا)
مسعود
ایلیا(آسمان برفی)
مریم(پنجره)
حمید(دنیا)
فرزانه عشق
رها(دل بهونه های من و..........)
ستاره
سارا ناز
بی مزه
یاسمن
دریا دل....دریا دل بمان
عاشق ترین
عشق من....الناز....
جمله های عاشقانه....مهدی.....
نرگس
وبلاگ تخصصی رایانه
هلن
پریسا
تا شقایق هست زندگی باید کرد
ساقی
AGNA
la la la love
مهدیه
مدل لباس زنانه
پرتال تفریحی
دختر شیطون
گلناز
شقایق
علی تنها
یا تو یا هیچکس
عشق من (میترا)
کودکی دوره خوب
عروس ایرانی
*•. .•*.شاد زیستن مهمترین چیزست.*•. .•*
دانلود
سرگردون(سارا)
دل آرااااااااااام
دختر پاییزی(آیسا)
دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی و خارجی
سارا
مرحم آرزو ها
پرواز عاشقانه(المیرا و هیوا)
پاپیون
دستور زبان عشق
sms online
سعید مانکن
رویای بازی عشق
"چشم ها را باید شست..."
خاطرات یه پسر 29 ساله
غزل :)
:: تمام دوستام ::


I LOVE U :


آمار وبلاگ :

سلام

خوبید؟

اگه گفتید امروز چه روزیه؟

تولد وبلاگمه....۲ یالش شد....انگار همین دیروز بود....


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/08/03 در ساعت: 10 PM
|+|

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر

عاشق

بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ،

نه خودش را


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/08/01 در ساعت: 9 PM
|+|

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با
 
تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری
 
نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من
 
خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت
 
زنده نباشم.. ..
 
آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران

نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای

شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته

شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت

سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو

انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا

هیچوقت حرفاشو باور نکردم…


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/07/22 در ساعت: 11 AM
|+|

 پاییز

 غروب

 جمعه

    عجب ترکیب دلتنگی


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/07/10 در ساعت: 5 PM
|+|

 

بسه دیگه............خسته شدم.............اه

 


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/24 در ساعت: 1 PM
|+|


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/22 در ساعت: 9 PM
|+|


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/17 در ساعت: 11 AM
|+|

 
 
داستان های عاشقانه و غمناك
 
روی ادامه مطلب کلیک کنید البته رمز داره...هر کی رمزشو خواست بگه بدم
 
اگه قول بدید که گریه نکنید میتونید برید تو

نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/16 در ساعت: 3 PM
|+|

 

 

عشق چيزي نيست جز باراني از غم ،پشت يك لبخند!


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/16 در ساعت: 2 PM
|+|

 

                  

      


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/14 در ساعت: 10 PM
|+|

 

 

 یک سری نوشته  از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی در مورد عشق

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/10 در ساعت: 11 PM
|+|

یه داستان عشقی خیلی قشنگ

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر

چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و

ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان

سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا

مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش

لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی

که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان

کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو

لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که

بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز

هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم

خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم

ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس

عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی

مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه

بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره

خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون

گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه

روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو

اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی

حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت

شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که

واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل

می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را

ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا

تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز

خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ

شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی

چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو

سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو

برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز

تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و

اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز

هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.................

گریه نکنیدا !!!


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/10 در ساعت: 11 PM
|+|

داستان عشق

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از

بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با

کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه

کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی

شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا

وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی

سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس

می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه

من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما

باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم

می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی

سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست

بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب

نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی

ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می

خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی

دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون

گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو

بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی

زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که

توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا

می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می

رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت:

پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم

بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 گریه نکن....!!!!!!!


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/10 در ساعت: 11 PM
|+|

 

برای خوندن یه داستان قشنگ روی ادامه مطلب کلیک کنید


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/10 در ساعت: 11 PM
|+|

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 

تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي... تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي

 

ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن رو به گريه می اندازيم ، گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن

 

خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد وقتي ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

 

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زيرا وقتی اين ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسياری دارند

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

 

نگه داشتن شخصي در قلبمون خيلي راحته ولي اين که تو قلب کسي خودتو نگه داري خيلي مشکله پس قدر قلبي که تو رو تو خودش نگه داشته بدون

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

در زمانی كه وفا قصه‌ی برف در تابستان است و صداقت گل نایابیست به كه باید گفت با تو خوشبخت‌ترین انسانم

 

در فلاکت و بدبختی، نباید امید را فراموش کرد. آب زلال باران از ابرهای سیاه سرازیر میشود

 


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/09 در ساعت: 10 PM
|+|

 

 

 

 

 


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/09 در ساعت: 10 PM
|+|

When everyone is wrong, everyone is right.

(Nivelle de la Chaussee)

آن هنگام که همگان در اشتباهند همان زمانی است که همگی درست می گویند.

 

 

Memory is the thing you forget with.

(Alexander Chase)

حافظه همان چیزی است که خاطرات را با آن به فراموشی می سپارید

 

 

Men shut their doors against a setting sun.

(William Shakespeare)

مردم درهای خانه اشان را به روی خورشید در حال غروب می بندند.

 

  

That which comes into the world to disturb nothing deserves neither respect nor patience.

(Rene Char)

آنچه به دنیا می آید تا اسباب نگرانی و آشفتگی هیچ باشد، نه سزاوار احترام است و نه در خور شکیبایی.

  

 

Nothing's as good or as bad as it appears.

(Bushrod H. Campbell)

هیچ چیز به آن خوبی یا بدی که به نظر می آید نیست

 

  

The innocent is the person who explains nothing.

(Albert Camus)

آدم بی گناه کسی است که برای هیچ چیز توضیحی نمی دهد.

  

 

Nothing is more despicable than respect based on fear.

(Albert Camus)

هیچ چیز نفرت انگیزتر از احترامی نیست که بنیان آن بر ترس استوار باشد

 

  

In judging others, folks will work overtime for no pay.

(Charles Edwin Carruthers)

در داوری در مورد دیگران، عامه مردم بی آنکه مزدی دریافت کنند اضافه کاری می کنند.

  

 

Friendship is constant in all other things, save in the office and affairs of love.

(William Shakespeare)

پیوند دوستی در همه حال وفادار و پایدار است، مگر هنگامی که پای مقام و روابط عاشقانه به میان می آید. 

 

 

It is a very delicate job to forgive a man, without lowering him in his estimation, and yours too.

(Josh Billings)

کار بسیار ظریفی است که انسانی را ببخشیم، بی آنکه ارزشش را در نظر خود او و خودمان پایین بیاوریم.

 

  

A conclusion is the place where you got tired of thinking.

(Arthur Bloch)

لحظه نتیجه گیری همان جایی است که از فکر کردن خسته می شوید.

  

 

Respect is love in plain clothes.

(Frankie Byrne)

احترام، همان عشق است در تنپوشی ساده.

  

 

Call no man foe, but never love a stranger.

(Stella Benson)

هیچ کس را دشمن مخوان; اما هرگز به بیگانه ای نیز عشق مورز.

 

  

When a man gets talking about himself, he seldom fails to be eloquent and often reaches the sublime.

(Josh Billings)

وقتی کسی شروع به سخن گفتن از خویش می کند، بندرت در شیوایی کلام ناکام می ماند و در آن اغلب به اوج تعالی می رسد.

  

The lonely one offers his hand too quickly to whomever he encounters.

(Friendrich Nietzsche)

آدم تنها خیلی زود دستش را در دست هر آنکه با او روبرو شود می گذارد. 

 

A joke is an epigram on the death of a feeling.

(Friendrich Nietzsche)

لطیفه، طنزی است که به مناسبت مرگ یک احساس گفته می شود 

 

The advantage of a bad memory is that one enjoys several times the same good thing for the first time.

(Friendrich Nietzsche)

مزیت یک حافظه بد در آنست که می توان چندین بار از یک چیز خوب برای نخستین بار لذت برد 

 

Those have most power to hurt us, that we love.

(Francis Beaumont)

کسانی که به آنها عشق می ورزیم از بیشترین قدرت برای آذردن ما برخوردارند 

 

We must travel in the direction of our fear.

(John Berryman)

باید در جهت ترسمان سفر کنیم.

  

Geniuses are the luckiest of mortals because what they must do is the same as what they most want to do.

(W.H.Auden)

نوابغ خوش اقبال ترین انسانها هستند چرا که آنچه از آنان انتظار انجامش می رود همان کاری است که شیفته انجام آنند.

 


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/09 در ساعت: 10 PM
|+|

ساشی کوچولو پس از این که برادرش متولد شد، از پدر و مادرش تقاضا کرد  که او را با نوزاد تنها بگذارند.

آنان نگران بودند که مبادا مثل تمام دختر های چهار ساله احساس حسادت کند و بخواهد او ار بزند یا به

زمین بیندازد. از این رو حرف وی را نپذیرفتند. ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد تا این که در

خواست او مبتنی بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند.

ساشی با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست، لای آن را کمی باز گذاشت. برای پدر و مادر کنجکاو وجود

همچین شکافی کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش فرا دهند. آنان دیدند که ساشی کوچولو با

آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت، صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت:« طفلک، به من

بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد. من دارم فراموش می کنم».


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/07 در ساعت: 0 AM
|+|

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست! هيچ كس را در حال تعظيم نمي بيني!برده داري مرسوم نيست!در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه نيست...چقدر ایران قشنگ بوده نه؟

 


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/06 در ساعت: 3 PM
|+|

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهائيم را حس نكرد . در ميان خنده هاي تلخ من.گريه

پنهانيم را حس نكرد .در هجوم لحظه هاي بي كسي. درد بي كس ماندنم را حس نكرد. آن كه با

آغاز من مانوس بود. لحظه پايانيم را حس نكرد

...........................................................................................

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش ميگيره ، بي بهونه مي باره ...... به كسي توجه نمي

كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و مي باره ... اينقدر مي باره تا آفتابي

شه ... ‌آبي شه ...!!!


نويسنده: PooryA.K مورخ: 88/06/04 در ساعت: 11 PM
|+|